+ - x
 » از همین شاعر
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 یا ساقی المدامه حی علی الصلا
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی

 » بیشتر بخوانید...
 شکر خدا
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 ابر سیاه جامه
 دلتنگی
 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *