+ - x
 » از همین شاعر
 می بده ای ساقی آخرزمان
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 نظاره چه می آیی در حلقه بیداری
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

 » بیشتر بخوانید...
 یک کوچه ی باران زده...
 خنده فروش
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 احمد الله علی معدله السلطان
 سفر
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 برای معشوقه پیر
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *