+ - x
 » از همین شاعر
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 ماییم قدیم عشق باره
 بده یک جام ای پیر خرابات
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود

 » بیشتر بخوانید...
 جوهر مردی
 کبریت شکسته ء غروب
 بخوان شعرم
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 صدایم کن
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *