+ - x
 » از همین شاعر
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 یا ساقیةالمدام هاتی
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 هذا سیدی، هذا سندی
 برو برو که به بز لایق است بزغاله
 خسروانی که فتنه ای چینید
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 یا ساقی اسقنی براح

 » بیشتر بخوانید...
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 تنی داری بسان خرمن گل
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 سونامی فریاد
 شبانه
 لحظه های گم شده
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *