+ - x
 » از همین شاعر
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 بگرد فتنه می گردی دگربار
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 بازرهان خلق را از سر و از سرکشی

 » بیشتر بخوانید...
 فاجعه
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 آشوب تخیل
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای یار شگرف در همه کار
عیاره و عاشق تو عیار
تو روز قیامتی که از تو
زیر و زبرست شهر و بازار
من زاری عاشقان چه گویم
ای معشوقان ز عشق تو زار
در روز اجل چو من بمیرم
در گور مکن مرا نگهدار
ور می خواهی که زنده گردیم
ما را به نسیم وصل بسپار
آخر تو کجا و ما کجاییم
ای بی تو حیات و عیش بی کار
از من رگ جان بریده بادا
گر بی تو رگیم هست هشیار
اندر ره تو دو صد کمین بود
نزدیک نمود راه و هموار
از گلشن روی تو شدم مست
بنهادم مست پای بر خار
رفتم سوی دانه تو چون مرغ
پرخون دیدم جناح و منقار
این طرفه که خوشترست زخمت
از هر دانه که دارد انبار
ای بی تو حرام زندگانی
ای بی تو نگشته بخت بیدار
خود بخت تویی و زندگی تو
باقی نامی و لاف و آزار
ای کرده ز دل مرا فراموش
آخر چه شود مرا به یاد آر
یک بار چو رفت آب در جوی
کی گردد چرخ طمع یک بار
خامش که ستیزه می فزاید
آن خواجه عشق را ز گفتار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *