+ - x
 » از همین شاعر
 ما را سفری فتاد بی ما
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 برات عاشق نو کن رسید روز برات
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان

 » بیشتر بخوانید...
 سفینۀ بازگشت
 دیوانه می رقصد
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 دریا
 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 به این نابودمندی بودن آموز

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا
با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند
که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم
تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن
ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی
دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته
هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود
تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود
پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *