+ - x
 » از همین شاعر
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 همه خوف آدمی را از درونست
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 نه آتش های ما را ترجمانی
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی عشق من است
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 اگر مُردم
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 از باغ تا بن بست
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 رنگه هویت خود باخته اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند
ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر
صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان
جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست
آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر
پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت
شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر
زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ
که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر
می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش
محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر
دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میرداد
بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر
بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول
می پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *