+ - x
 » از همین شاعر
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
 ای ساقی و دستگیر مستان
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که نامه جوانی طی شد
 زمان
 صدف
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 شعر بلند اندام تو
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
 نشان دل
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برای تو فدا کردیم جان ها
کشیده بهر تو زخم زبان ها
شنیده طعنه های همچو آتش
رسیده تیر کاری زان کمان ها
اگر دل را برون آریم پیشت
ببخشایی بر آن پرخون نشان ها
اگر دشمن تو را از من بدی گفت
مها دشمن چه گوید جز چنان ها
بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کان ها
که بی تو سود ما جمله زیانست
که گردد سود با بودت زیان ها
گمان او بسستش زهر قاتل
که در قند تو دارد بدگمان ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *