+ - x
 » از همین شاعر
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
 مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 شکر ایزد را که دیدم روی تو
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید

 » بیشتر بخوانید...
 قامت من اندکی خم گشته است
 گفت و گویم با شعر
 جبر انتخابی
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 قلمم زاده نیزار غم است
 غزلی در چرخیدن...
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار
ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل
ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود
گردشی از گردش او در دل هر بی قرار
گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت
تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند
ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان
مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود
ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار
شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او
هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *