+ - x
 » از همین شاعر
 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
 ای چشم و چراغ شهریاری
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 بیست و سوم
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر تنها نیستم
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 فصل انسان درو
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 یقین دانم که روزی حضرت او
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آید هر دم رسول از طرف شهر یار
با فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل
سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش
نوح از این در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بین
باده منصور بین جان و دلی بی قرار
بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست
بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار
پرده گردون بدر نعمت جنت بخور
آب بزن بر جگر حور بکش در کنار
هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال
گردد آخر وصال چونک درآید نگار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *