+ - x
 » از همین شاعر
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 مر عاشق را ز ره چه بیمست
 چند روز است که شطرنج عجب می بازی
 دل خون خواره را یک باره بستان
 دلم امروز خوی یار دارد

 » بیشتر بخوانید...
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 اگر یار مرا دیدی به خلوت
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 فریاد
 شکست
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 اين دعا ميکنم از روی يقين
 ترا یک مشت میخواهم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب
جهان چگونه منور شدی بگاه سحر
ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق
کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر
نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر
ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر
ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی
چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر
ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی
از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بهامین:

زیبا بود. سپاس از وب نبشته یتان.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *