+ - x
 » از همین شاعر
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 رشته ی امید
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 اشارتی
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 عشق عمومی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب
جهان چگونه منور شدی بگاه سحر
ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق
کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر
نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر
ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر
ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی
چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر
ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی
از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بهامین:

زیبا بود. سپاس از وب نبشته یتان.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *