+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت

 » بیشتر بخوانید...
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 دل ما آتش و تن موج دودش
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 آینگی
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 لعل بدخشان
 مسافرازسفردلسرد می آید
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 تبر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به من نگر که منم مونس تو اندر گور
در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
سلام من شنوی در لحد خبر شودت
که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور
منم چو عقل و خرد در درون پرده تو
به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور
شب غریب چو آواز آشنا شنوی
رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور
خمار عشق درآرد به گور تو تحفه
شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور
در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیم
چه های و هوی برآید ز مردگان قبور
ز های و هوی شود خیره خاک گورستان
ز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور
کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیم
دماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور
به هر طرف نگری صورت مرا بینی
اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور
ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن
که چشم بد بود آن روز از جمالم دور
به صورت بشرم هان و هان غلط نکنی
که روح سخت لطیفست عشق سخت غیور
چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتو
شعاع آینه جان علم زند به ظهور
دهل زنید و سوی مطربان شهر تنید
مراهقان ره عشق راست روز ظهور
به جای لقمه و پول ار خدای را جستی
نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور
به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی
دهان بسته تو غماز باش همچون نور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *