+ - x
 » از همین شاعر
 ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 سالکان راه را محرم شدم
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 اگر تو نیستی در عاشقی خام

 » بیشتر بخوانید...
 پاییز
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 شب
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند از این راه نو روزگار
پرده آن یار قدیمی بیار
آتش فرعون بکش ز آب بحر
مفرش نمرود به آتش سپار
چرخ فلک را به خدایی مگیر
انجم و مه را مشناس اختیار
شمس و شموسی که سرآخر شدست
چون خر لنگست در آن مستدار
باد چو راکع شد و خود را شناخت
نیست در آخر چو خسان بی مدار
چشم در آن باد نهادست خس
کو کشدش جانب هر دشت و غار
خیره در آن آب بماندست سنگ
کوش بغلطاند در سیل بار
گر بد و نیکیم تو از ما مگیر
ما همه چنگیم و دل ما چو تار
گاه یکی نغمه تر می نواز
گاه ز تر بگذر و رو خشک آر
گر ننوازی دل این چنگ را
بس بود اینش که نهی برکنار
نور علی نور چو بنوازیش
باده خوش و خاصه به فصل بهار
در کف عشقست مهار همه
اشتر مستیم در این زیر بار
گاه چو شیری متمثل شود
تا برمد خلق از او چون شکار
گاه چو آبی متشکل شود
خلق رود تشنه بدو جان سپار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *