+ - x
 » از همین شاعر
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 باز در اسرار روم جانب آن یار روم
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 روی بنما به ما مکن مستور
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 تشنه خویش کن مده آبم

 » بیشتر بخوانید...
 از سرماگک‎های سرخ
 دیگر تنها نیستم
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 عید تلخ

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هست کسی صافی و زیبانظر
تا بکند جانب بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گل
تا بکند جانب دریا نظر
پا بنهد بر کمر کوه قاف
تا بزند بر پر عنقا نظر
تا که نظر مست شود ز آفتاب
تا بشود بی سر و بی پا نظر
هست کسی را مدد از نور عشق
تا فتدش جمله بدان جا نظر
آب هم از آب مصفا شود
هم ز نظر یابد بینا نظر
جمله نظر شو که به درگاه حق
راه نیابد مگر الا نظر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *