+ - x
 » از همین شاعر
 گهی در گیرم و گه بام گیرم
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 عمر بر اومید فردا می رود
 هله هشدار که با بی خبران نستیزی
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 سوم
 آمد آمد نگار پوشیده
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند

 » بیشتر بخوانید...
 بی پناه بادبان
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 مرگ نازلی
 دیوانه می رقصد
 خواهش
 فساد عصر حاضر آشکار است
 در ازدحام درد
 خودی را از وجود حق وجودی
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هست کسی صافی و زیبانظر
تا بکند جانب بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گل
تا بکند جانب دریا نظر
پا بنهد بر کمر کوه قاف
تا بزند بر پر عنقا نظر
تا که نظر مست شود ز آفتاب
تا بشود بی سر و بی پا نظر
هست کسی را مدد از نور عشق
تا فتدش جمله بدان جا نظر
آب هم از آب مصفا شود
هم ز نظر یابد بینا نظر
جمله نظر شو که به درگاه حق
راه نیابد مگر الا نظر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *