+ - x
 » از همین شاعر
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 در عشق قدیم سال خوردیم
 اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
 ای که تو از عالم ما می روی

 » بیشتر بخوانید...
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 فصل وصل
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 صدای مرا می شنوی؟
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 آه نوميد بی اثر نبود
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در بگشا کآمد خامی دگر
پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده
همره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز
هر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسل
ای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سرا
آمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سنام سر گردون روی
بر تو قضا راست سنامی دگر
ای ز تو صد کام دلم یافته
می طلبد دل ز تو کامی دگر
ای رخ و رخسار تو رومی دگر
ای سر زلفین تو شامی دگر
سوی چنان روم و چنان شام رو
تا ببری دولت را می دگر
لطف تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دگر
هر سحری سر نهدت آفتاب
گوید بپذیر غلامی دگر
بر تو و برگرد تو هر کس که هست
دم به دم از عرش سلامی دگر
بی سخنی ره رو راه تو را
در غم و شادیست پیامی دگر
این غم و شادی چو زمام دلند
ناقه حق راست زمانی دگر
شاد زمانی که ببندم دهن
بشنوم از روح کلامی دگر
رخت از این سوی بدان سو کشم
بنگرم آن سوی نظامی دگر
عیش جهان گردد بر من حرام
بینم من بیت حرامی دگر
طرفه که چون خنب تنم بشکند
یابد این باده قوامی دگر
توبه مکن زین که شدم ناتمام
بعد شدن هست تمامی دگر
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *