+ - x
 » از همین شاعر
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 به جان تو که سوگند عظیمست
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 ای رونق نوبهار برگو
 بیچاره کسی که زر ندارد
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

 » بیشتر بخوانید...
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 شبی در بهار
 صبر سنگ
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خفته به یاد یار برخیز
می آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمد
برخیز تو زینهار برخیز
جان بخش هزار عیسی آمد
ای مرده به مرگ یار برخیز
ای ساقی خوب بنده پرور
از بهر دو سه خمار برخیز
وی داروی صد هزار خسته
نک خسته بی قرار برخیز
ای لطف تو دستگیر رنجور
پایم بخلید خار برخیز
ای حسن تو دام جان پاکان
درماند یکی شکار برخیز
خون شد دل و خون به جوش آمد
این جمله روا مدار برخیز
معذورم دار اگر بگفتم
در حالت اضطرار برخیز
ای نرگس مست مست خفته
وی دلبر خوش عذار برخیز
زان چیز که بنده داند و تو
پر کن قدح و بیار برخیز
زان پیش که دل شکسته گردد
ای دوست شکسته وار برخیز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *