+ - x
 » از همین شاعر
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 ز اول بامداد سرمستی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 یا صغیر السن یا رطب البدن
 کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 ای گوهر خدایی آیینه معانی
 بخش چهاردهم
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند

 » بیشتر بخوانید...
 بازسازی
 عشق من عاشقم باش
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 شعر ناتمام
 ترا از آستان خود براندند
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
دمی که شعشعه این جمال درتابد
صد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز
کسی شود به تو غره که روی دوست ندید
کسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز
ز گازران مگریز و به زیر ابر مرو
که ابر را و تو را من درآورم به نیاز
اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهان
نگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز
مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیم
چه ناز می رسدت با من ای کمین خباز
عباد را برهانم ز نان و از نانبا
حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز
ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید
بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز
زمانه با تو نسازد تو سازوارش کن
به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز
نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستند
دمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز
حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست
گهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز
چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست
به زیر سایه او می روم نشیب و فراز
ز آسمان شنوم من که عاقبت محمود
خموش باش که محمود گشت کار ایاز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *