+ - x
 » از همین شاعر
 ما آفت جان عاشقانیم
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 ای صورت روحانی امروز چه آوردی
 پنجم
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم

 » بیشتر بخوانید...
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
 حرف آخر
 سوگ سرود ۱
 خروش خفته
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 اجاق سرد انزوا
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گر چه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو
آب حیات می کشد بازگشا از او جرس
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سببست مختفی آب حیات در غلس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *