+ - x
 » از همین شاعر
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 گر گمشدگان روزگاریم
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این

 » بیشتر بخوانید...
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
 چکامه یی برای آمو
 شب
 مرور یک گرداب
 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
 زمانه کار او را میبرد پیش
 فقط یکبار مینازم به بختم
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 این روزها درون من از اژدها پُر است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گر چه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو
آب حیات می کشد بازگشا از او جرس
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سببست مختفی آب حیات در غلس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *