+ - x
 » از همین شاعر
 هین که منم بر در در برگشا
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 آینه ای بزدایم از جهت منظر من
 چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 می دان که زمانه نقش سوداست

 » بیشتر بخوانید...
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
 سنگ گور
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گر چه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو
آب حیات می کشد بازگشا از او جرس
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سببست مختفی آب حیات در غلس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *