+ - x
 » از همین شاعر
 می آید سنجق بهاری
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 به شاه نهانی رسیدی که نوشت
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 آخر گل و خار را بدیدی
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم

 » بیشتر بخوانید...
 حق با پدر بود
 جوانان را بد آموز است این عصر
 بیرون از عریانی
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 ناگفته ها در نگاه
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل بی بهره از بهرام ترس
وز شهان در ساعت اکرام ترس
دانه شیرین بود اکرام شاه
دانه دیدی آن زمان از دام ترس
گر چه باران نعمتست از برق ترس
شاد ایامی تو از ایام ترس
لطف شاهان گر چه گستاخت کند
تو ز گستاخی ناهنگام ترس
چون بخندد شیر تو ایمن مباش
آن زمان از زخم خون آشام ترس
ای مگس دل با لب شکر مپیچ
چشم بادامست از بادام ترس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *