+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق قدیم سال خوردیم
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 عقل از کف عشق خورد افیون
 با دل گفتم چرا چنینی
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی

 » بیشتر بخوانید...
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 سلام
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 طرح ناز
 بی دروغ

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *