+ - x
 » از همین شاعر
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 فعل نیکان محرض نیکیست
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد

 » بیشتر بخوانید...
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 گل شب بو زنم در گیسوانم
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 پنجره ات را ببند
 بیا ساقی بیارن کهنه می را

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهره تو مه وش آبست و در او آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوشست الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایه موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین
کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حسن:

بسیار شعر زیبا و دلنوازیست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *