+ - x
 » از همین شاعر
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 دیر آمده ای مرو شتابان
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید

 » بیشتر بخوانید...
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 حافظه
 در سوگ استاد شکوری
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 گذرم بود زمانی به ره مردابی

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهره تو مه وش آبست و در او آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوشست الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایه موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین
کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حسن:

بسیار شعر زیبا و دلنوازیست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *