+ - x
 » از همین شاعر
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 تا عشق تو سوخت همچو عودم
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 صبر با عشق بس نمی آید
 تو جان و جهانی کریما مرا
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 عشق را با گفت و با ایما چه کار

 » بیشتر بخوانید...
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 قلندر میل تقریری ندارد
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 به مناسبت روز زن
 موج پوشید روی دریا را
 خم نیرنگ
 دوبیتی های هزارگی بخش چهارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی
بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش
درهای باصدف را سوی دریا راه نیست
گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش
بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش
شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش
کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو
کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش
لانه تو عشق بودست ای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *