+ - x
 » از همین شاعر
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 بباید عشق را ای دوست دردک
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 باز در اسرار روم جانب آن یار روم
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی

 » بیشتر بخوانید...
 هله نوروز آمد
 پیوند
 ای زادگاه من
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 چه نويسم که حال من چون است
 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
 از آمدنم نبود گردون را سود
 همچو نی می نالم از سودای دل
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 تصویر بغض

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی
بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش
درهای باصدف را سوی دریا راه نیست
گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش
بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش
شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش
کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو
کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش
لانه تو عشق بودست ای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *