+ - x
 » از همین شاعر
 در میان عاشقان عاقل مبا
 شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 فریاد ز یار خشم کرده

 » بیشتر بخوانید...
 یک شب
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 حرم دام
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 به تار عاشقی بندم خدايا
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 رباعیات
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عقل آمد عاشقا خود را بپوش
وای ما ای وای ما از عقل و هوش
یا برو از جمع ما ای چشم و عقل
یا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش
تو چو آبی ز آتش ما دور شو
یا درآ در دیگ ما با ما بجوش
گر نمی خواهی که خردت بشکند
مرده شو با موج و با دریا مکوش
گر بگویی عاشقم هست امتحان
سر مپیچ و رطل مردان را بنوش
می خروشم لیکن از مستی عشق
همچو چنگم بی خبر من از خروش
شمس تبریزی مرا کردی خراب
هم تو ساقی هم تو می هم می فروش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *