+ - x
 » از همین شاعر
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 من پار بخورده ام شرابی
 جان منی جان منی جان من
 روز طرب است و سال شادی
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی

 » بیشتر بخوانید...
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 صبر تلخ
 اگر با تو نبودم
 در مدح بزرگان زمانه
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها
وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
ماییم و دامن او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش
من حلقه های زلفش از عشق می شمارم
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
لطفش همی شمارم دل با دم شمرده
جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *