+ - x
 » از همین شاعر
 ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 ای خیالی که به دل می گذری
 چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

 » بیشتر بخوانید...
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 پاییز
 لگد
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 از عموهایت
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 پاندول ساعت
 رسوا
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها
وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
ماییم و دامن او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش
من حلقه های زلفش از عشق می شمارم
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
لطفش همی شمارم دل با دم شمرده
جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *