+ - x
 » از همین شاعر
 روستایی بچه ای هست درون بازار
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 جان منی جان منی جان من
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
  نهاد عاطفه
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 پرندگان
 تحفه ی عید
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
 گر آمدنم بخود بدی نامدمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
زین شکرستان برو هست کس این جا ترش
در شکرستان دل قند بود هم خجل
تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش
بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند
گر نپری بر فلک منگر بالا ترش
رستم میدان فکر پیش عروسان بکر
هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش
هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر
هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش
مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود
تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش
این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد
جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش
والله هر میوه ای کو نپزد ز آفتاب
گر چه بود نیشکر نبود الا ترش
سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن
روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش
هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت
غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش
در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی
کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک
گه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک
در ادب کودکان باشد لالا ترش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *