+ - x
 » از همین شاعر
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 فعل نیکان محرض نیکیست
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
 اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 بگفتم با دلم آخر قراری
 طبع چیزی نو به نو خواهد همی
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن

 » بیشتر بخوانید...
 ندانم نکته های علم و فن را
 دوبیتی
 علت مرگ و زندگی
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 جوهر مردی
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 شهرزاد
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
زین شکرستان برو هست کس این جا ترش
در شکرستان دل قند بود هم خجل
تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش
بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند
گر نپری بر فلک منگر بالا ترش
رستم میدان فکر پیش عروسان بکر
هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش
هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر
هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش
مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود
تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش
این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد
جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش
والله هر میوه ای کو نپزد ز آفتاب
گر چه بود نیشکر نبود الا ترش
سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن
روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش
هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت
غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش
در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی
کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک
گه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک
در ادب کودکان باشد لالا ترش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *