+ - x
 » از همین شاعر
 می شناسد پرده جان آن صنم
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
 تو کمترخواره ای هشیار می رو

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 هموطن
 اکسیجنِ مسموم
 طعنه ساز
 بازگشت
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 کوچه گرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله
ز دست رفت دل من چو دید سر بازش
دل از بریشم او چون کلابه گردانست
کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیرد
که تند می رسد آواز عقل پردازش
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد
ولیک فعل غبار تنست غمازش
غبار جان بود و می رسد دگر جانی
که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ
تنور و نان چه کند آنک دید خبازش
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست
فدات جانم هر جا که هست بنوازش
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر
که هست مه را چیزی ز لطف پروازش
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند
چراغکی که بود شب شراراندازش
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت
که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *