+ - x
 » از همین شاعر
 الا یا مالکا رق الزمان
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان

 » بیشتر بخوانید...
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 من مست می عشقم
 کوکنار
 روزگاربی عشق!
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 خفاش شب
 سپاس
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله
ز دست رفت دل من چو دید سر بازش
دل از بریشم او چون کلابه گردانست
کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیرد
که تند می رسد آواز عقل پردازش
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد
ولیک فعل غبار تنست غمازش
غبار جان بود و می رسد دگر جانی
که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ
تنور و نان چه کند آنک دید خبازش
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست
فدات جانم هر جا که هست بنوازش
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر
که هست مه را چیزی ز لطف پروازش
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند
چراغکی که بود شب شراراندازش
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت
که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *