+ - x
 » از همین شاعر
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 چون سوی برادری بپویی
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 آمد رمضان و عید با ماست
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز

 » بیشتر بخوانید...
 یارم چو قدح به دست گیرد
 مرز
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 رشته ی امید
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 قلمم زاده نیزار غم است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله
ز دست رفت دل من چو دید سر بازش
دل از بریشم او چون کلابه گردانست
کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیرد
که تند می رسد آواز عقل پردازش
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد
ولیک فعل غبار تنست غمازش
غبار جان بود و می رسد دگر جانی
که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ
تنور و نان چه کند آنک دید خبازش
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست
فدات جانم هر جا که هست بنوازش
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر
که هست مه را چیزی ز لطف پروازش
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند
چراغکی که بود شب شراراندازش
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت
که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *