+ - x
 » از همین شاعر
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 ز آفتاب سعادت مرا شراباتست
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 خوش بود فرش تن نور دیده
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 امیر حسن خندان کن چشم را
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 حسن خدایی
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 سکوت قرن
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فریفت یار شکربار من مرا به طریق
که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن
چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق
غلام ساقی خویشم شکار عشوه او
که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق
به شب مثال چراغند و روز چون خورشید
ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق
شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک
من و منازل ساقی و جام های رحیق
بیار باده لعلی که در معادن روح
درافکند شررش صد هزار جوش و حریق
روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه
روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق
گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول
بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق
چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال
اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق
همی دود به که و دشت و بر و بحر روان
به قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق
کمال عشق در آمیزش ست پیش آیید
به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق
چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک
کند سجود مخلد به شکر آن توقیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *