+ - x
 » از همین شاعر
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 آن کس که ز تو نشان ندارد
 با یار بساز تا توانی
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز

 » بیشتر بخوانید...
 شب شکستن فانوس
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 نا خورده شراب می خروشیم
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 پنجره
 تعبیر بی خوابی
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش
و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم
همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری
برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب
مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک
از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش
نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک
بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان
از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک
که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری
ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک
مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی
کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *