+ - x
 » از همین شاعر
 یا ملک المغرب والمشرق
 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان
 زان ازلی نور که پرورده اند
 جانی که ز نور مصطفی زاد

 » بیشتر بخوانید...
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 سکوت من زیباست
 وطن
 ساقیا برخیز و درده جام را
 تلخ افتاد
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 گفتگویی با دل
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توبه سفر گیرد با پای لنگ
صبر فرو افتد در چاه تنگ
جز من و ساقی بنماند کسی
چون کند آن چنگ ترنگاترنگ
عقل چو این دید برون جست و رفت
با دل دیوانه که کردست جنگ
صدر خرابات کسی را بود
کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ
هر کی ز اندیشه دلارام ساخت
کشتی برساخت ز پشت نهنگ
و آنک در اندیشه یک جو زر است
او خر پالان بود و پالهنگ
یار منی زود فروجه ز خر
خر بفروش و برهان بی درنگ
کون خری دنب خری گیر و رو
رو که کلیدی نبود در مدنگ
راز مگو پیش خران ای مسیح
باده ستان از کف ساقی شنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *