+ - x
 » از همین شاعر
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 روزی که مرا ز من ستانی
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 ز کجا آمده ای می دانی
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 ملولان همه رفتند در خانه ببندید

 » بیشتر بخوانید...
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 همسفر
 فرار
 گمراه
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل
این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر
وین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل
مردار جانی می شود پیری جوانی می شود
مس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل
شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل
در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب
بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل
رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست
کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل
نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسب
بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *