+ - x
 » از همین شاعر
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
 املا قدح البقا ندیمی!
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 از پگه ای یار زان عقار سمایی

 » بیشتر بخوانید...
 جهان مهر و مه زناری اوست
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 همسایه
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 کبریت
 کارت معافیت
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 برو خدا حافظ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر می زد از شکاف در
بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل
کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند
گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله
خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل
نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش
روح نشسته بر درش می نگرد به بام دل
نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل
مرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *