+ - x
 » از همین شاعر
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 گر وسوسه ره دهی به گوشی
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم
 نوزدهم
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی

 » بیشتر بخوانید...
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 لالایی
 ای جوانان عجم
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 مزن انگشت بر داغ دل من
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل
چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد
بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل
تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی
وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل
و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی
که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل
بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد
حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل
چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد
دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل
سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را
ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل
همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت
برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل
بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را
بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل
کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی
صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل
ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد
ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل
حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی
خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل
صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی
بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

احسان:

بسیار زیبا ...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *