+ - x
 » از همین شاعر
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 دارد درویش نوش دیگر
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 مطرب جان های دل برده
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 بیستم
 بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت

 » بیشتر بخوانید...
 روزی برای دیدنت
 شعر قرن
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 بادها
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 دسمال تره آب به دستم داده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل
چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد
بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل
تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی
وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل
و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی
که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل
بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد
حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل
چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد
دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل
سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را
ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل
همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت
برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل
بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را
بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل
کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی
صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل
ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد
ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل
حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی
خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل
صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی
بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

احسان:

بسیار زیبا ...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *