+ - x
 » از همین شاعر
 هلا ای آب حیوان از نوایی
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 عید بر عاشقان مبارک باد
 به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را
 چون آینه رازنما باشد جانم
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست

 » بیشتر بخوانید...
 مرور یک گرداب
 برای نتوانستن
 خنده فروش
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 بادراه
 دور از رخت سرای درد است خانه من
 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه کارستان که داری اندر این دل
چه بت ها می نگاری اندر این دل
بهار آمد زمان کشت آمد
کی داند تا چه کاری اندر این دل
حجاب عزت ار بستی ز بیرون
به غایت آشکاری اندر این دل
در آب و گل فروشد پای طالب
سرش را می بخاری اندر این دل
دل از افلاک اگر افزون نبودی
نکردی مه سواری اندر این دل
اگر دل نیستی شهر معظم
نکردی شهریاری اندر این دل
عجایب بیشه ای آمد دل ای جان
که تو میر شکاری اندر این دل
ز بحر دل هزاران موج خیزد
چو جوهرها بیاری اندر این دل
خمش کردم که در فکرت نگنجد
چو وصف دل شماری اندر این دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *