+ - x
 » از همین شاعر
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 من سر نخورم که سر گرانست
 فرود آ تو ز مرکب بار می بین
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

 » بیشتر بخوانید...
 ای کاش
 آستان عشق
 بسمل ناز
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 از آنسوی هستی
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 بهانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
دل ز حلقه دین گریزد زانک هست
حلقه زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون می رسد
بی زبان هیهای دل هیهای دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *