+ - x
 » از همین شاعر
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 تمام اوست که فانی شدست آثارش
 قرابه باز دانا هش دار آبگینه
 بیا ای جان نو داده جهان را
 من که حیران ز ملاقات توام
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 در عشق هر آنک شد فدایی
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 تو هر چند صدری شه مجلسی

 » بیشتر بخوانید...
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 نرخ زن
 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 ای کرده خجل بتان چین را
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
دل ز حلقه دین گریزد زانک هست
حلقه زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون می رسد
بی زبان هیهای دل هیهای دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *