+ - x
 » از همین شاعر
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 چند گهی فاتحه خوانت کنم
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 ای رونق نوبهار برگو
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 هر چه کنی تو کرده من دان
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 روز طرب است و سال شادی

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 جوهر مردی
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 عمر مارا سرعت نور است و روز و شاممان
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 شب و هذیان و تنهایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال
دارد در درس عشق بحث و جواب و سال
گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم
گاه کند فربهم تا نروم در جوال
چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر
چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال
چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست
چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال
گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتاب
جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال
سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب
هر نظری را نما بی سخنی شرح حال
بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک
منع مکن از جلال پرتو نور جلال
جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها
نور شود جمله روح عقل شود بی عقال
ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ای
باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال
باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست
باقی این بایدت رو شب و فردا تعال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *