+ - x
 » از همین شاعر
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 نو به نو هر روز باری می کشم
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 خنده فروش
 زنده گی
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 فلتر کن و فلتر کن
 به روما گفت با من راهب پیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال
چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست
اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال
نشسته اند در اومید او قطار قطار
اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال
میان لشکر هجران که تیغ در تیغست
سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال
هزار گل بنماید که خار مست شود
هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال
به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل
هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال
چو عشق دست برآرد سبک شود قالب
دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال
چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی
چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *