+ - x
 » از همین شاعر
 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
 نور دل ما روی خوش تو
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
 خیک دل ما مشک تن ما

 » بیشتر بخوانید...
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 زن زیبا است
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 پنجره
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 از زخم قلب آبایی
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم
ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او
بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم
گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ای
من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
از باغ و از عرجون او وز طره میگون او
اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم
از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهان
تا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم
دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او
من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم
در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می روی
شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *