+ - x
 » از همین شاعر
 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن
 همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 گر یار لطیف و باوفایی
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 آه از عشق جمال حوریی

 » بیشتر بخوانید...
 بودن
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 قصه ی عشق
 مشاعره
 مسافرازسفردلسرد می آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم
من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم
هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم بادام ها را روغنم
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *