+ - x
 » از همین شاعر
 امروز نگار ما نیامد
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 دلم امروز خوی یار دارد
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

 » بیشتر بخوانید...
 حریف ضرب او مرد تمام است
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 یقین دانم که روزی حضرت او
 سالها پیش، خاطر رنجور
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 بهار را باور کن
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم
من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم
هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم بادام ها را روغنم
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *