+ - x
 » از همین شاعر
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 منم از جان خود بیزار بیزار

 » بیشتر بخوانید...
 دارو
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 سریال انتقام
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 خم نیرنگ
 سفر بخير برو
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 سلام حق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم
زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم
مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلم
آن جا همی خواهد دلم زیرا که من آن جاییم
هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی خویشتر
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم
آن برف گوید دم به دم بگذارم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم
تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم
چون آب باش و بی گره از زخم دندان ها بجه
من تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم
برف آب را بگذار هین فقاع های خاص بین
می جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم
هر لحظه بخروشانترم برجسته و جوشانترم
چون عقل بی پر می پرم زیرا چو جان بالاییم
بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدر
که چون نیم بی پا و سر در پنجه آن ناییم
گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم
ای بی نوایان را نوا جان ملولان را دوا
پران کننده جان که من از قافم و عنقاییم
من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از این
من طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *