+ - x
 » از همین شاعر
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 آمد رمضان و عید با ماست
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب

 » بیشتر بخوانید...
 نارسیده به سکوت
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 مه
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 نگارستان
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *