+ - x
 » از همین شاعر
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 ایا بدر الدجی بل انت احسن
 آن یوسف خوش عذار آمد
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 سی و یکم
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 در عشق قدیم سال خوردیم
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست

 » بیشتر بخوانید...
 نقش پنهان
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 پشت دیوار
 چگونه راه میدهی
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 گرد راه
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم
ای که ابیت گفته ای هر شب عند ربکم
شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم
گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو
نوبت ملک می زند ای قمر مصورم
لذت نامه های تو ذوق پیام های تو
می نرود سوی لبم سخت شده ست در برم
لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا
او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم
گشت فضای هر سری میل دل و میسرش
شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم
گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی
گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم
گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت
همره آتش دلم پهلوی دیده ترم
رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی
چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم
غازه لاله ها منم قیمت کاله ها منم
لذت ناله ها منم کاشف هر مسترم
او به کمینه شیوه ای صد چو مرا ز ره برد
خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم
چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم
ماه نداش می کند کز رخ تو منورم
عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد
سر به سجود می رود کز پی تو مدورم
من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم
ز آتش آفتاب او آب شده ست اکثرم
بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو
تا به سخن درآید آنک مست شده ست از او سرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *