+ - x
 » از همین شاعر
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 بگفتم با دلم آخر قراری
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 افندس مسین کاغا یومیندن
 شراب شیره انگور خواهم

 » بیشتر بخوانید...
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 این صبح همان و آن شب تار همان
 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
نیستم از روان ها بر حذرم ز جان ها
جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو
تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست
این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم
این همه ناله های من نیست ز من همه از اوست
کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی
من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم
جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من
من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *