+ - x
 » از همین شاعر
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
 سی و دوم
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 خنده از لطفت حکایت می کند

 » بیشتر بخوانید...
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 تا راه قلندری نپویی نشود
 نقش پنهان
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب ها
که چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم
بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو
چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم
تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل
چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم
منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر
چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت
چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله
گهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من
گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند
نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *