+ - x
 » از همین شاعر
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 کی باشد اختری در اقطار
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او

 » بیشتر بخوانید...
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 بی تو یک شب دختر رویا شدم
 خواب رندانه
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 قلندر جره باز آسمانها
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 حسن خدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همی گردم
مبین تو ناله ام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن المنین دارم
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
چو دیو و آدمی و جن همی بینی به فرمانم
نمی دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا پژمرده باشم من که بشکفته ست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
کبوترخانه ای کردم کبوترهای جان ها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانه ها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همی گوید که در باطن دفین دارم
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *