+ - x
 » از همین شاعر
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 زندگانی مجلس سامی
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم

 » بیشتر بخوانید...
 کور خواندی
 ترا از آستان خود براندند
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 از دیده خون دل همه بر روی ما رود
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 تو بیا
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 سکوت سرد و سیاه
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 گل شب بو زنم در گیسوانم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *