+ - x
 » از همین شاعر
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 روی بنما به ما مکن مستور
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم

 » بیشتر بخوانید...
 نوازش
 شاعران راست می گویند
 زندگی
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 غریبانه
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 قصه ی عشق
 خط آفتاب
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *