+ - x
 » از همین شاعر
 ای بگفته در دلم اسرارها
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 ای عشق که جمله از تو شادند

 » بیشتر بخوانید...
 بازآی
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 الا ای کشته نامحرمی چند
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم
خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *