+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 جان آمده در جهان ساده
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 ای از کرم تو کار ما راست
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 آنچ در سینه نهان می داری
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 طارت حیلی و زال حیلی

 » بیشتر بخوانید...
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 من زمستان وطن را یاد کردم
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستی
هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد
ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم من ناله نمی آرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد
نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *