+ - x
 » از همین شاعر
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 از برای صلاح مجنون را
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 نتانی آمدن این راه با من

 » بیشتر بخوانید...
 ای قدمت چراغ من!
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 من و اختیار
 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 غلام همت والای بابه خارکشم
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 غزل تقویم ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستی
هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد
ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم من ناله نمی آرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد
نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *