+ - x
 » از همین شاعر
 مبارکی که بود در همه عروسی ها
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 املا قدح البقا ندیمی!
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 بیست و چهارم
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 کل عقل بوصلکم مدهش

 » بیشتر بخوانید...
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 تو مردِ شهر پندار کجایی
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 سوگ سرود ۲
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
در بادیه مردان محوست تو را جم جم
در عالم پرآتش در محو سر اندرکش
در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم
زیر فلک ناری در حلقه بیداری
هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم
هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او
محو است که عید است او باقی دهل و لم لم
سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم
کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم
کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا
کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم
ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس
هر چیز به اصل خود بازآید می دانم
رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی
کو آب حیات آمد در قالب همچون خم
شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو
در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *