+ - x
 » از همین شاعر
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او

 » بیشتر بخوانید...
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 زمین نخستین
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 استخاره های انتخاباتی
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
در بادیه مردان محوست تو را جم جم
در عالم پرآتش در محو سر اندرکش
در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم
زیر فلک ناری در حلقه بیداری
هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم
هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او
محو است که عید است او باقی دهل و لم لم
سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم
کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم
کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا
کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم
ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس
هر چیز به اصل خود بازآید می دانم
رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی
کو آب حیات آمد در قالب همچون خم
شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو
در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *