+ - x
 » از همین شاعر
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 خلق می جنبند مانا روز شد
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 ای که تو از عالم ما می روی

 » بیشتر بخوانید...
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
 گنجشک های حوالی این شهر
 آینگی
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 فقط خواب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم
دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده
ما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم
ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو
خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم
ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم
در حالت آرامش در شورش و غوغا هم
از باده و باد تو چون موج شده این دل
در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم
ابر خوش لطف تو با جان و روان ما
در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم
با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدم
خوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم
زان غمزه مست تو زان جادو و جادوخو
خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم
من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانی
هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم
از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر
در آب دو چشم ما در زردی سیما هم
در عالم آب و گل در پرده جان و دل
هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم
زان طره روحانی زان سلسله جانی
زنار تو بربسته هم مؤمن و ترسا هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *