+ - x
 » از همین شاعر
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 ز اول بامداد سرمستی
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند

 » بیشتر بخوانید...
 موسیچه از ضیافت باران گریخته
 کبک
 اشتباه باور
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 رموز وادی ايمن بياموز
 مادر
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم
دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده
ما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم
ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو
خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم
ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم
در حالت آرامش در شورش و غوغا هم
از باده و باد تو چون موج شده این دل
در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم
ابر خوش لطف تو با جان و روان ما
در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم
با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدم
خوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم
زان غمزه مست تو زان جادو و جادوخو
خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم
من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانی
هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم
از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر
در آب دو چشم ما در زردی سیما هم
در عالم آب و گل در پرده جان و دل
هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم
زان طره روحانی زان سلسله جانی
زنار تو بربسته هم مؤمن و ترسا هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *