+ - x
 » از همین شاعر
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 نگاری را که می جویم به جانش
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 رسید ترکم با چهره های گل وردی
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 ای یار یگانه چند خسبی
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

 » بیشتر بخوانید...
 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
 راست و دروغ
 نوازش
 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 آن خانه...
 گریه
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همی دار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *