+ - x
 » از همین شاعر
 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 بوی کباب داری تو نیز دل کبابی
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاخ گل
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم
والله که نشان های قروی ده یارست
آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم
از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن
وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم
چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم
گر چه چو کمان از زه احکام خمیدیم
ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم
شیریم که خون دل فغفور چشیدیم
مستان الستیم بجز باده ننوشیم
بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم
حق داند و حق دید که در وقت کشاکش
از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم
خیزید مخسپید که هنگام صبوح است
استاره روز آمد و آثار بدیدیم
شب بود و همه قافله محبوس رباطی
خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم
خورشید رسولان بفرستاد در آفاق
کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم
هین رو به شفق آر اگر طایر روزی
کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم
هر کس که رسولی شفق را بشناسد
ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم
وان کس که رسولی شفق را نپذیرد
هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم
خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم
ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم
تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است
ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم
خامش کن تا واعظ خورشید بگوید
کو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *