+ - x
 » از همین شاعر
 مرا می گفت دوش آن یار عیار
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 من از عالم تو را تنها گزینم
 چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
 ای خواجه تو عاقلانه می باش

 » بیشتر بخوانید...
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
 ای بلا جویان کوی انتظار
 آسمان آبی
 عبادت
 در مدح بزرگان زمانه
 جهان مهر و مه زناری اوست
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم
والله که نشان های قروی ده یارست
آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم
از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن
وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم
چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم
گر چه چو کمان از زه احکام خمیدیم
ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم
شیریم که خون دل فغفور چشیدیم
مستان الستیم بجز باده ننوشیم
بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم
حق داند و حق دید که در وقت کشاکش
از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم
خیزید مخسپید که هنگام صبوح است
استاره روز آمد و آثار بدیدیم
شب بود و همه قافله محبوس رباطی
خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم
خورشید رسولان بفرستاد در آفاق
کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم
هین رو به شفق آر اگر طایر روزی
کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم
هر کس که رسولی شفق را بشناسد
ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم
وان کس که رسولی شفق را نپذیرد
هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم
خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم
ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم
تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است
ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم
خامش کن تا واعظ خورشید بگوید
کو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *