+ - x
 » از همین شاعر
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 چند گهی فاتحه خوانت کنم
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 روزی که مرا ز من ستانی
 یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی

 » بیشتر بخوانید...
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 احمد الله علی معدله السلطان
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 بگذر
 اين بود خواهش يگانهٔ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم
والله که نشان های قروی ده یارست
آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم
از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن
وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم
چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم
گر چه چو کمان از زه احکام خمیدیم
ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم
شیریم که خون دل فغفور چشیدیم
مستان الستیم بجز باده ننوشیم
بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم
حق داند و حق دید که در وقت کشاکش
از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم
خیزید مخسپید که هنگام صبوح است
استاره روز آمد و آثار بدیدیم
شب بود و همه قافله محبوس رباطی
خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم
خورشید رسولان بفرستاد در آفاق
کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم
هین رو به شفق آر اگر طایر روزی
کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم
هر کس که رسولی شفق را بشناسد
ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم
وان کس که رسولی شفق را نپذیرد
هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم
خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم
ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم
تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است
ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم
خامش کن تا واعظ خورشید بگوید
کو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *