+ - x
 » از همین شاعر
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 ما که باده ز دست یار خوریم
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
 اگر خورشید جاویدان نگشتی

 » بیشتر بخوانید...
 وعظ بیجا
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 سرنوشت باغ
 شعر و شراب
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
از سنگ سیه نعره اقرار برآریم
بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم
مر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیم
صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین
بس گرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم
صد جوش عجب از خم و خمار برآریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *