+ - x
 » از همین شاعر
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 آینه ای بزدایم از جهت منظر من
 خداوند خداوندان اسرار
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
 هین که منم بر در در برگشا

 » بیشتر بخوانید...
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 ماه پیشونی
 رقص چوب ها
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 باور و آرزو
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
از سنگ سیه نعره اقرار برآریم
بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم
مر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیم
صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین
بس گرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم
صد جوش عجب از خم و خمار برآریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *